تبليغاتX
دوباره
با تو خواهم ماند

بعد مدت ها بالاخره منم حوصله ی اینو پیدا کردم که بنویسم و انگیزه تو و شور و هیجان تو من رو به این کار واداشت. شاید قبل اونروز خیلی باهات حرف نزده بودم و لی چند ساعتی که اونروز من و تو فائزه باهم بودیم و از همه چیز حرف زدیم باعث شد که یکی دیگه به اونایی که خیلی دوسشون دارم و همیشه با انگیزه ی دیدن اونا چشمم تو دانشگاه اینور و اونور می چرخه اضافه شه!

لبخند هایی که می زنی، حرف هایی که با شور و هیجان می گی، فکرهات رو که همیشه برای اینو اونه و برام می گی و حتی عکس هایی رو که بهم نشون می دی باعث می شن که روز به روز باهات صمیمی تر شم و وقتی از دور می بینمت با شوق و ذوق تمام به طرفت بیام.

می دو نی یه چیزه مخصوص داری که فقط ماله خودته! لحن حرف زدنت!..لحن حرف زدنت رو خیلی دوست دارم و کلماتی که با لهجه ی خاص می گی! الان دارن تو ذهنم مرور می شن "می دانی وقتی می روم خانه مان..." وای ! می دونم که چقدر دلم برای این کلمات و حرفها تنگ خواهد شد ولی مطمئن باش من دلم رو به حال خودش رها نمی کنم و حتما چاره ای براش پیدا می کنم.

یادت هست که یه مدت بود می خواستی بچه ی ما شی؟ الان که فکر می کنم می بینم که خیلی دوست دارم ... و آیا هنوز هم روی حرفت هستی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/10ساعت 16:40  توسط صونای  | 

يكي بود، يكي نبود... 22 سال پيش تو يه همچين روزي تو يه خانواده، بچه اي به دنيا مياد كه اسمش رو مي ذارن "بهزاد". بهزاد كوچولوي ما خيلي بچه ي ساكت و آرومي بود، و به نقاشي هم خيلي علاقه داشت. سالها مي گذره و بهزاد قصه ي ما بزرگ و بزرگتر ميشه! اون امروز 22 سالش شده و زندگيش يه خورده تغيير كرده و زندگي يه نفر ديگه رو هم تغيير داده! علايقش با روزاي قبل فرق كرده! درست 6 ماه و 14 روز پيش يه نفر وارد زندگي اون شده و اونم وارده زندگي اون يه نفر! و الان اون يه نفر، داره براش، از دلش مي نويسه، از اينكه چقدر دوسش داره و چقدر خدارو به خاطر اين روز شكر مي كنه، اينكه 22 سال پيش خدا يه فرشته از فرشته هاشو براش فرستاد تا بعد 22 سال مال اون بشه، آرامشي رو كه با اون و در كنارش داره با كسي قسمت نمي كنه، و آرزو داره كه همه ي 18 تير هارو كنار اون باشه.

زیباترین عشق و دوست داشتن تقدیم تو و دل پاکت باد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 18:33  توسط صونای  | 

یه چند روزیه حوصله ندارم! نمی دونم چمه؟ شایدم می دونم و نمی خوام چیزی راجع بهش بگم. اتفاقاتی که اخیرا تو این چن روز پیش اومده خیلی اعصابمو ریخته به هم! انقدرکه باعث شد اونروز گریه کنم. ولی وقتی به تنها چیزی هم که باعث دلگرمیم می شد و فکر کردن بهش آرومم می کرد فکر می کردم اعصابم بیشتر مي ريخت به هم

                                                                                                                                   چند ماهی می شد که حالم خیلی خوب بود و اگه هم یه لحظه بد می شد گرمی وجود تو و حرفات آرومم می کرد ولی اونروز از هیچ کدوم از اونها هم خبری نبود. البته چشم های نگرونت بهم می گفتن که یکی هست که همیشه به فکرمه ولی من اونروز نمی تونستم  سراغشون بیام چون ...    

   ولی آخر سر باز هم همون چشما شدن مرحمم، شدن مونسم و من امروز بی هیچ دلیلی دلتنگشونم

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/21ساعت 19:31  توسط صونای  | 

...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/31ساعت 13:58  توسط صونای  | 

اونروز جلسه داشتيم. بعد اتفاقات جشنواره صميميت بين بچه ها بيشتر از هميشه شده و اين خيلي خوشحالم مي كنه. ديگه همه يه جورايي باهم خواهر برادر شديم و البته دو تا مامان هم داريم كه همه مي دونن كين!!! فائزه طبق معمول جلوي بورد ايستاده بودو مديريت مي كرد، سعيده رو به بچه ها نشسته بود و حرف هاي مدير رو تائيد مي كرد. بهزاد مشغول نوشتن صورت جلسه بود، من مشغول عكاسي و شكار لحظه ها از دكورهايي كه ياسر با نشستن جلو پنجره به بدنش مي داد، ميترا مثل هميشه آروم يه گوشه اي نشسته بود و بعضي وقت ها يه تيكه هايي مي پروند، سولماز و مرضيه هم همينطور، امير مثل هميشه قيافه اي جدي يه خودش گرفته بود و با دقت به حرفهاي مدير گوش مي داد، باورم نمي شد ولي وحيد مي خنديد و حتي بعضي وقت ها شوخي هم مي كرد... خوشحال بودم، خوشحال از اينكه وحيد رو اينطور شاد مي بينم، ايمان خيلي شارژ بود طوري كه انقدر حرف زد كه فكر كنم همه ي بچه ها كلافه شده بودن ولي تلاشش به ثمر نشست و تقريبا همه ي تيترها ي انتخابي پيشنهاد ايمان بود، نمي دونستم كه اينهمه انرژي رو از كجا آورده ؟!!! پشت سر هم سوخت مي سوزوند و دي اكسيد كربن همراه با صوت توليد مي كرد، احسان خسته از راه رسيده بود ، فكر كنم رفته بود دنبال كاراي پخش فيلم. آرش كه فقط اومد و شيرينشو خورد (شيريني اي كه به خاطر برنده شدن ميترا تو جشنواره، با هر مصيبتي كه مي شد ازش گرفتيم!!!) و رفت (كتي بي چوري بتي كه فارسيش مي شه دهاتي به يه نون بنده )، راستي يه عضو جديد هم داشتيم... فرشيد هم آروم يه گوشه نشسته بود و بعضي وقت ها وظيفه ي مهار ايمان رو انجام مي داد( اميدوارم امواج ايمان هنوز تو بدن فرشيد نمونده باشه!!!)

4 ام فرودين حدود 4 ماه مي شه كه من وارد گروه پرواز شدم... مي خوام قبل تحويل سال همه ي دعاهامو اينجا بنويسم كه موقع تحويل بگم همونايي كه تو وبلاگم نوشتم:

1-  دعا مي كنم برا فائزه، مامان عزيزم كه هميشه همينطور تلاشگر و پر انرژي باشه و كنكور ارشد قبول شه وهميشه تو زندگيش موفق باشه و در ضمن بتونه مجوز نشريه رو از اون يه نفري كه مي گفت هر چه زودتر بگيره!!!

2- دعا مي كنم برا سعيده، مامان بزرگ عزيز كه قلبش هميشه همينطور مهربون بمونه و هميشه به فكر ديگران باشه و تو زندگيش موفق باشه.

3- براي بهزاد عزيز تر از جانم كه خدا هر چي مي خواد بهش بده.(البته معلومه كه چي مي خواد، اينجا يه ذره بدجنسي كردم.)

4 – براي دادش گلم امير كه هميشه تو زندگيش موفق باشه و يه خانوم made in uromia پيدا كنه كه خيال آبجيش راحت شه. ( با يك تير دو نشان!!!)

5- براي ياشار عزيز كه ارشد قبول شه خودشم اروميه و بياد و كنار ما باشه، مثل گذشته.

7- براي فرشيد بالام كه هميشه شاد باشه چون اصلا قيافه ي ناراحت بهش نمياد و من نمي تونم اون رو تو اين قيافه ببينم.

8- براي احسان بالام كه اون هم هميشه موفق باشه(مخصوصا تو درسهاش) و اينكه خدا منو ببخشه كه تو تربيتش يه ذره كوتاهي كردم و ديگه اينكه يه ذره از گيرهاش كم شه و به هر چي مي خواد برسه. ( اميدوارم اون چيزايي كه مي خواد نقيض چيزايي كه من خواستم نباشه!!)

9- براي ميتراي عزيزم به خاطر اينكه يه ذره از غصه هاش كم شه و شادي جاي همه ي اونارو بگيره.

10- براي سولماز و مرضيه ي عزيز براي اينكه خدا هيچ وقت از همديگه جداشون نكنه و به هر چي مي خوان برسن.

11- براي داداش جديدم، وحيد كه هميشه بخنده، چون اين خندش خيلي خوشحالم مي كنه.

12- براي ايمان كوچولوي عزيز كه همينطور پر انرژي بمونه و به قول احسان بعد غني سازي بشه ازش استفاده كرد.

13- براي فرزين و ديبا (يا به قولي ديبي) عزيز كه هميشه در كنار هم باشن وشاد. وبه هم برسن. (خدايا اين دعا را شامل حال ما هم بگردان!!!)

14- براي محمد به خاطر اينكه خدا به صراط مستقيم هدايتش كنه.( آآآآآآ مين يا رب العالمين)

15- براي داداش عزيزم ياسر كه هر جا كه هست خدا يارش باشه و در كنارش، و هميشه موفق باشه و هيچ وقت خواهرش رو فراموش نكنه. (من كه هيچ وقت فراموشش نمي كنم.)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/27ساعت 11:13  توسط صونای  | 

امير راست مي گفت! واژه ها نمي تونن يه همچين احساساتي رو بيان كنن و حتي اگه هم واژه ها اين كار رو بكنن شايد براي بسياري از آدم ها اينجور احساسها قابل فهم نباشه. ولي شايد براي من و امير اين احساس خيلي محسوس باشه. احساسي كه بعد اونروزبين هردومون بوجود اومد. احساس خواهر برادري! احساسي كه بارها تجربش كردم ولي شايد هيچكدوم به پاكي احساس امير نبودن!

باور نمي كني امير، بعد اون off هات كه خوندم و بعد حرف هايي كه بينمون ردو بدل شد; نمي دوني چه احساس خوبي بهم دست داد، احساسي كه تا حالا به اين خوبي و پاكي تجربش نكرده بودم! بعد اينكه فهميدم تو به خاطر دلتنگيت اونروز ناراحت بودي و بعد اينكه بهم گفتي رفتن من رو به رفتن خواهرت تشبيه كردي، پاكي وجودت و احساست رو حس كردم و چقدر برام خوشايند بود كه يكي من رو تا حد خواهرش بالا مي برد! چقدر برام دلچسب بود كه يادآور خواهرت برات بودم. ولي بايد بگم كه حرفات كه بوي دلتنگي مي داد من رو هم دلتنگ كرد ولي يادته بهت چي گفتم؟! يادته داداشم؟! آره داداشم! شايد بهترين واژه اي كه مي شه تورو باهاش خطاب كرد. بهت گفتم كه هيچ وقت فراموشت نمي كنم، نه تنها تورو... من هيچ وقت فائزه ي عزيزم، سعيده ي مهربونم، امير پر از احساس رو، احسان دوست داشتني رو، فرزين خوش قلب و مهربون رو، ياسر با مرام رو فراموش نمي كنم. بهزاد كه جاي خود داره!!!

واقعا خيلي خوشحالم كه مي بينم هنوز هم يه همچين احساساتي هست، احساساتي مثل احساس بين من و امير، بين من و ياسر، بين احسان و سعيده و بين خيلي هاي ديگه تو اين دنيا و خيلي خوشحالم كه من هم يكي از اين خيلي ها هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/29ساعت 7:27  توسط صونای  | 

خيلي از اون روز ميگذره! ولي مي خوام خاطرشو بنويسم تا براي هميشه تو دفتر زندگيم ثبت شه. چهارشنبه بود.4 بهمن! درست يه ماه از اون واقعه مي گذشت. از اون روزي كه از صبحش استرس داشتم. البته فكر كنم استرس فائزه(از نوع ظريفي) و مرضيه بيشتر بود و همين باعث مي شد تا استرس من هم زياد شه. از و قتي يادم مي ياد اين مرضيه باعث افزايش استرس من بوده! كلاس كه تموم شد ( البته اگه درست يادم مونده باشه كامپايلر داشتيم و همه ي جزوه رو از رو فائزه نوشتم! چون اصلا نمي فهميدم استاد چي ميگه؟!)( باز خدارو شكر قبلا توسط دستهاي پنهان تا حدودي از ماجرا اطلاع داشتم)، بعدش قرار بود به يكي تك زنگ بزنم تا بياد و حرفشو بگه. دستم رو دكمه ي گوشي بود ولي براي تك زنگ زدن دودل بودم! هي مي گفتم بزار يه ذره بعد... بالاخره با زودباش زودباش فائزه و مرضيه تك زنگ زدم. بهزاد اومد. راه افتاد تا بره و من بايد همراهيش مي كردم. انقدر هول بودم كه كيف و كلاهم رو هم با خودم برداشته بودم كه با سوال بهزاد به خودم اومدم و وسايلم رو گذاشتم تو سايت و با گو شه ي چشمم، لبخند پر از شيطنت فائزه و مرضيه رو ديدم. (يكي طلبتون!!!) بعدش با بهزاد رفتيم حياط. بهزاد شروع كرد به حرف زدن... از هوا حرف مي زد كه بعدا بهم گفتش كه اولين باري بود كه در مورد هوا تو مكالمش با يكي حرف زده! يه ذره كه جلوتر رفتيم  صدام كرد؟! "خانوم ايماني آذر؟"(اون موقع هنوز خانوم ايماني آذر بودم!!!) بر گشتم و بهش نگاه كردم... با صداقت و خلوص و پاكي تمام بهم گفت "......"  تو اين حرفش تموم صداقت هاي دنيارو، تمام پاكي هاشو، تمام خلوصشو ديدم. سرم رو از خجالت پايين انداختم و گفتم بايد فكر كنم. حدود ده، بيست دقيقه اي سكوت بين ما حاكم بود و من فكر مي كردم... به چند روز قبل و روزهاي قبل تر از اون. به اون روز هايي كه تو جلسات و بعد جلسات متوجه نگاه هاش بودم، نگاه هايي كه انقدر نفوذ داشتن كه از سنگينيشون نمي تونستم سرم رو بلند كنم. به شكلات هايي كه تو كيفم جمع شده بود و همه ي اونارو بهزاد برام خريده بود. به روزهاي قبل كه تقريبا بهزاد هر روز به يه بهانه براي ديدنم به سايت مي اومد. به مطالب وبلاگش. تو اين چند دقيقه تقريبا همه ي اينها را تو ذهنم مرور كردم. خيلي برام سخت بود ولي بايد مهمترين تصميم زندگيمو مي گرفتم. با تو جه به شخصيت و اخلاق بهزاد بالاخره تصميمم رو گرفتم.

و اونروز روز 4 بهمن، درست يه ماه بعد از 4 دي و ما تو كلاس  207 جمع شده بوديم. تقريبا بيشتر بچه ها امتحاناتشون تموم شده بود و امير هم اونروز امتحانش تموم شد. صبح اونروز با بهزاد برا خريدن شيريني به قنادي بي بي رفته بوديم و چون شيريني تر نبود مجبور شديم دانماركي بگيريم. ماه محرم بود و همه سفارش حلوا و خرما و شمع سياه مي دادن و ما هم... براي اونروز همه رو دعوت كرده بوديم و به غير از اهالي پرواز مريم ، مرضيه، فربد، فائزه، سامان ، فرشيد، آناهيتا، علي هم بودن. كلي عكس گرفتيم و كلي خوش گذشت. پذيرايي به عهده ي بهزاد بود و من هم قرار شد بعدا ظرف ها رو بشورم!!!

قرار بود هيچكس از موضوع خبردار نشه و به قول خارجكي ها سوپرايز شه!!! ولي فكر كنم امير و فرزين تنها كسايي بودن كه كامل از موضوع خبر نداشتن (البته يه بوهايي برده بودن!). چشاي براق فرزين نشون مي داد كه چقدر خوشحاله. امير هم اولش يه ذره ناراحت بود كه دليلش رو نمي دونستم، ولي گفتش به خاطر امتحانه! بعدش هم كلي نشستيم با بچه ها حرف زديم و به خاطر قبولي احسان تو يكي از امتحانا كه اولش قرار بود پيتزا بيفتيم ولي بعدش به ساندويچ تقليل يافت و در آخر سر به دليل نبودن نون به چيپس راضي شديم. و نمي دونم اين وسط جريان چي بود ؟!!!(آيا احسان راضي نبود و يا اينكه آيايي ديگر دارد؟؟؟!!!!) ولي معده ي من به دليل خوردن چيپس فلفلي بدجوري درد كرد و مجبور شدم برخلاف ميلم به خونه برگردم. موقع خداحافظي متوجه شدم كه قيافه ي امير يه طوري شد ولي در اون لحظه دليلش رو نفهميدم ولي بعدها فهميدم كه چه دليلي داشت كه اينجا نمي گم و دوست دارم كلا يه مطلب رو بهش اختصاص بدم كه احتمالا مطلب بعدي باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 14:47  توسط صونای  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/23ساعت 20:44  توسط صونای  | 

1- تو بچه گي خيلي توپول بودم و شكمو! بعدا نمودنم به چه دلايلي اينطوري ...

2- يادمه بابا اينا مي گفتن كه تو بچگي دخل يه تلويزيون رو آوردم! و همچين ماهرانه اين كار رو كردم كه هيچ آسيبي به خودم نرسيده! ( جريان اين بوده كه تلويزيون رو با روميزي كشيدم و تا ديدم داره ميفته روم براي حفظ جان! چهار دست و پا فرار كردم.)

3- يادمه مامان بزرگم مي گفت كه تو بچه گي هر وقت مي گفتيم برقص! مي رفتي زود دامن مي پوشيدي و بدون دامن هيچوقت نمي رقصيدي!!!

4- تو بچگي هميشه با خواهرم بازي مي كرديم. وقتي خاله بازي مي كرديم من مي شدم عروس و خواهرم مي شد داماد! يادمه بعضي وقت ها با هم اسب بازي مي كرديم و خواهرم يه اسب سياه داشت با يه خال سفيد رو پيشونيش و منم يه اسب سفيد با يه خال سياه رو پيشوني!!!(چقدر دلم برا خواهرم و اون روزها تنگ شده!)

5- يادمه بچه گيا هر وقت مي رفتيم خونه ي مامان بزرگم با همكاريه دايي ها و خاله ها من و خواهرم مثلا خودمون رو مي زديم به خواب! كه بتونيم شب رو اونجا بمونيم! هميشه هم موفق مي شديم!

6- هر وقت دلم بگيره حتما يه سر مي رم خونه ي مامان بزرگم اينا! آرامش اونجا رو با هيچ جا عوض نمي كنم.

7- از و قتي رفتم دانشگاه و با مرضيه و فائزه (كه 4 سال تو دبيرستان با هم همكلاس بوديم) همكلاس شدم، دنيا برام يه رنگ و بوي ديگه اي داشت و اميدم و دلخوشيم اين دوستام بودن كه تو تموم شاديا و غم هام كنارم بودن.(دوستون دارم)

8- از وقتي كه تو دانشگاه بودم يادم مي ياد همه بهم مي گفتن مهربان! و حتي اسم مهربان هم روم گذاشته بودن.(ممنون از همه ي كسايي كه به من لطف دارن.)

9- بزرگترين و شايد بهترين اتفاق تو دانشگاه آشنايي با گروه پرواز و دوستاي خوبي مثل فائزه، سعيده، ياشار، امير، ياسر، بهزاد، محمد، احسان، فرزين بود كه هيچ وقت فراموششون نمي كنم. حتي وقتي بزرگ شدم!!!!!!!

10- الان وارد مرحله ي ديگه اي شدم ...

 

مي خوام اينجا به

1- هم پروازي هاي عزيزم " فائزه، سعيده، ياشار، امير، ياسر، بهزاد، محمد، احسان، فرزين، ميترا(2)، مرضيه(م)، سولماز"

2- دوستاي خوبم "فائزه، مرضيه، شمين"

3- همكلاسي هاي عزيز " فربد، كاوش، سعيد، جواد"

بگم كه خيلي دوستون دارم و خوبه كه هستين. هميشه باشين!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/09ساعت 8:3  توسط صونای  | 

امروز چهار شنبه بود، ولي دلگير تر از چهارشنبه هاي پيش ... ديگه از خنده هاي فائزه، قيافه ي جديش، لحن مهربانه ولي دستوريش كه آدم رو مجبور مي كرد هر حرفي رو كه مي گه با علاقه و اطاعت كامل انجام بده! تلاش بي وقفه اش، نگاه هاي مهربونش... از هيچكدوم خبري نبود! ديگه از سعيده با اون قيافه ي آروم و مصمم و مهربونش، با اون دلسوزي هاي به موقع و موثرش، از اون چشاي رنگيه خوشگل و مهربونه پشت عينكش ... از امير با اون جديتش، با كلمه هاي عجيب قريبش، با بحث هاي طولاني و جدي و شنيدنيش، از ياسر با لحن دلنشين حرف زدنش، قيافه ي گاه جدي و گاه پر از لبخندش، از بهزاد با اون مهربوني و احساسش كه همش پشت لحن جديش پنهان شده، از احسان با حرفاش كه تو ظاهر ... ولي تو باطن نشون مي ده كه چه قلب صاف و بي ريايي داره، از محمد با اون خنده ي با مزش و حرف هاي با مزه ترش، از فرزين با اون ابروهاش كه هميشه موقع خنده بالا ميندازه، با حرفاي قشنگ و خنده دارش... ديگه از هيچكدوم خبري نبود... و من دلتنگ همه ي اين دوستان كه آسمان هم با من هم نوايي كرد... چقدر سخت است دوري دوستان ...

 

خيلي دوستون دارم، همه تونو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/06ساعت 16:8  توسط صونای  | 

روز سه شنبه بودو ساعت 1جلسه ي كتاب خواني داشتيم. از صبح تو راهرو وايستاده بوديم و بهزاد پيشمون بود. با سعيده و فائزه و بهزاد آهنگ سياوش قميشي رو تو موبايل بهزاد گوش مي كرديم.( هرگز نخواستم كه تو رو با كسي قسمت بكنم يا ...). ساعت 12.30 كه شد من طبق معمول كلاس داشتم و بايد مي رفتم سر كلاس محاسبات! به بچه ها گفتم كه يه ربع به 2 ميام، خوشبختانه استاد كلاس رو زود تعطيل كردو تونستم ساعت 1.30 سر جلسه ي كتابخواني حاضر شم. يكي از بچه هاي عمران كه اسمشم پوياست كتاب  شاملو رو آورده بود و شعر هايي از اون رو مي خوند و همچين با علاقه اين كار رو انجام مي داد كه... نشستن تو اون محيط انقدر لذت داشت كه حتي سر كلاس معماري هم نرفتم!!! بعد جلسه طبق معمول با بچه ها نشسته بوديم و حرف مي زديم. بحث به جايي رسيد كه هر كي از تعداد اعضاي خانوادش مي گفت!(از بيشتر به كمتر شروع مي كنم!!!) محمد مي گفت كه من 8 تا خواهر دارم و 3 تا پسر هستيم!(ماشاالله!خدا زيادش كنه!) ياسر اينا كه 4 نفر هستن(اينو قبلا مي دونستم!) من و سعيده و فائزه اينا هم 3 نفر هستيم. فهميديم كه بهزاد و امير و احسان اينا هم دو نفرن! ( يه حرفي كه مي شه خدارو شكر همه يه جوابي دارن و از خودشون مي گن! يادمه يه بار ميترا (از نوع كهربا) يه دسته كليد دستش بود كه پرسيدم ميترا اين كليدا ماله كجان؟! ميترا هم يكي يكي همرو گفت!!!(ماشاالله به اين هوش و ذكاوت ميترا!) بعد فكر كنم كه ديگه اينجا حدس بزنين چي شده باشه! يكي يكي كليدها از كيفا در اومد. ياسر دوتا كليد داشت كه نمي دونست يكي ماله كجاست؟! بهزاد و سعيده هم دوتا كليد كوچولوي خوشگل داشتن...) بالاخره جلسه ي كتابخواني ساعت 2.30 تموم شد. بعد تموم شدن جلسه تو كلاس نشسته بوديم و آهنگ هاي سياوش قميشي رو تو موبايل بهزاد گوش مي كرديم! به قول بچه ها جو خيلي سنگين شده بود!(...) امير قرار بود برگرده شهر خودشون. بعد خداحافظي از همه راهي شده بود كه چون من سر كلاس نبودم با من جلوي در خداحافظي كرد. ياسر هم كه خداحافظي كرد و رفت و تو كلاس فقط من موندم و سعيده و فائزه و احسان و بهزاد. به پيشنهاد بهزاد فكر كنم تا حدودهاي 5 بود كه تو دانشكاه مونديم و به حساب پرواز يه نسكافه افتاديم!!!( نسكافه بود ديگه نه؟)(قابل توجه بقيه ي اعضاء!!!) اولش كه دستورالعمل استفاده رو نمي دونستيم احسان برگشت و گفت كه من يه بار ديدم كه يه پسره اولش، نسكافه رو تو آب ريخت.( مرسي از اين دقتت احسان!) (...)

فرداي همون روز كه چهارشنبه بود جلسه داشتيم (قرار نبود اولش جلسه باشه ولي حالا با هر زور و مصيبتي بود فكر كنم جلسه گذاشتيم!) ساعت 12 اومده بودم دانشگاه. وقتي رسيدم با استقبال گرم فائزه روبرو شدم و يه ذره احساس آرامش كردم. مي گفت كه ديروز مامانم مي گفت كه فائزه تو بالاخره زخم معده مي گيري آخرش ميميري !‌(واي خدا نكنههههه ) (...) تنها چيزايي كه از اين روز به خاطر ميارم اينه كه محمد چادر سعيده رو برده بود سر كلاس تا جا بگيره و كلي بهش خنديده بودن. امير سر جلسه نبود و جاش خالي. موضوع شماره ي بعدي من و خودم شد كه بهزاد همش مي خواست اسمش رو به هنر و... (يا يه چيزي كه به هنر ربط داشته باشه!) تغيير بده كه آخرشم موفق نشد! چون ما تركي حرف ميزديم و ياسر چيزي از حرفامون نمي فهميد پاشد رفت و اعصاب من به خاطر اين موضوع خرد شد. مريم شيريني آورده بود تا آخره جلسه بخوريم (قابل توجه امير!). بعدش هم احسان ازمون خداحافظي كرد تا بره و كلي حرفاي خوب خوب زد!!!( اولين بار بود كه از احسان يه همچين حرفايي مي شنيدم!)  فرزين هم اين دفعه تو جمع ما بود و فكر كنم شيريني رو با كاغذ خورده بود چون برگشت و از محمد پرسيد مگه شيرينيه كاغذ داشت؟! بعدش هركي از برنامه ي فرداش (شب يلدا) مي گفت. محمد مي گفت كه ما از ساعت 9 شب مي خوابيم و چراغامون رو خاموش مي كنيم تا كسي نياد خونمون!!! فرزين هم برگشت و گفت كه نه احتمالا چون شب درازه مي خواين بيشتر بخوابين! فرزين مي گفت كه ما جمع مي شيم خونه بزرگترهامون و كلي مي زنيم و مي رقصيم، اولشم از كوچكترها شروع مي كنيم تا بزرگترها روشون باز شه! سعيده مي گفت كه ما ميريم خونه ي مامان بزرگم اينا و همه چي برامون مي خره (از چيپسو پفك گرفته تا... ) منم تنها چيزي كه از شب يلدا يادم مياد اينه كه همش ظرف شستم و وسايل رو آماده كردم. (حسابي برا خودم مسئول تداركات بودم!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/04ساعت 15:58  توسط صونای  | 

امروز باز يكشنبه بودو فائزه و سعيده اومده بودن دانشگاه، اونروزايي كه سعيده و فائزه دانشگاهن خيلي واقعا خوش مي گذره (البته اگه خانم موسوي بذارن!). اول صبح اولين كسي كه ديديم بهزاد بود، امتحان داشت و جزوه به دست بود، بعد اينكه كلاسم تموم شد، اومدم سايت، بهزاد و احسان هم بودن. فائزه فيلماروآورده بود و مشغول رايت كردن اونا بوديم، بعد اينكه نهار خورديم براي جلسه كتابخواني رفتيم سر كلاس 205! منم (طبق درخواست!!!) سر كلاس شيوه نرفتم و...

سر كلاس كه بوديم يهو دكمه ي پالتوي فائزه كنده شد و افتاد رو زمين! بهزاد برداشت و داد بهش، منم خواستم مثلا كمك كنم كه...(خوب من چيكار كنم جا دكمه ايش رو چرا باز نكرده بودن؟!) در اين هنگام بود كه براي رفع اين مشكل از جيب فائزه يك عدد چاقو در اومد... (فائزه سلاح سرد حمل مي كني؟؟؟!!!)(قابل توجه كسايي كه قصد توبيخ پرواز و يا از اين قبيل كارارو دارن!)

تصميم گرفتم كه كتاب رو من بخونم! قبل شروع كتابخواني خواستم كه برم رو تريبونه و بشينم كه يهو پام گير كرد به لبش و كم مونده بود بيفتم!!! محمد هم نامردي نكرد و برگشت به لبه ي تريبون نگاه كرد و گفت بزار ببينم چيزيش نشد!!!(واقعا كه ...)

بعد تموم شدن كتاب و حرفاي فائزه يك سري بحث هايي شروع شد. منم يه سري نظراتي دادم... ولي نظر كليم اينه كه" انسان ها از ابتدا يك سري نياز غريزي درونش دارن كه حاصلش دوست داشتن جنس مخالفه! و به قول محمد شايد يك سري افرادي هستن كه حتي خودشون به دنبال اين نياز هم ميرن ولي هيچ وقت نمي شه گفت كه كسي هست كه به دنبال عشق بره چون عشق چيزيه كه در لحظه بوجود مياد و چيزي نيست كه انسان دنبالش بره و يا با دليل و منطق اونرو بدست بياره. كسي كه عاشق يكي مي شه دليلي براي اينكارش نداره و بعد عاشق شدنه كه همه ي شرايط اون طرف مقابل رو قبول مي كنه. يك سري از دوستان نظر دادن كه عشق ممكن بين دونفر بعد اينكه از هم شناخت پيدا كردن بوجود بياد، ولي به نظر من اين چيزي كه بعد از شناخت بوجود بياد عشق نيست و دوست داشتنه! يك سري ديگه از دوستان مي گفتن كه ممكنه اول دو نفر همديگر رو دوست داشته باشن و به مرور زمان عشق بينشون بوجود بياد ولي به نظر من اين چيزي كه بين اونا بوجود مياد باز هم عشق نيست و يك نوع وابستگي هستش!"

آخر جلسه هم بهزاد ومد و بهم گفت كه كتاب رو خيلي خوب خوندم و لرزش صدام كه در بعضي جاهاي خاصي بود لحن خوبي به خوندنم مي داد.( مرسي آقا بهزاد!) آخر سر هم اينطوري شد كه نخود نخود هر كه رود خانه ي خود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/28ساعت 5:26  توسط صونای  | 

 به دلایل مسائل امنیتی این قسمت حذف می شود!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/23ساعت 17:37  توسط صونای  | 

به دلیل مسائل امنیتی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 22:58  توسط صونای  | 

 

 

برام عجيب بود... نگاهت بهم متفاوت با بقيه ي نگاها بود... هميشه متوجه نگات و سنگيني چشات رو صورتم بودم ولي نمي تونستم برگردم و بهت نگاه كنم ... نمي دونستم موقع نگاه بهت چه رفتاري بايد از خودم نشون مي دادم... هر وقت هم بر مي گشتمو بهت نگاه مي كردم منتظر بودم نگاتو ازم بدزدي ولي تو باز هم نگام مي كردي... و من لبخندي بهت ميزدم و سرم رو پايين مينداختم...ولي يادمه از يكي شنيده بودم كه بهم مي گفت اگه يكي بهت نگاه كرد نبايد فكر كني كه... شايد اين حالت يك تلاقي نگاهه!برام خيلي عجيب بود سعي مي كردي بهم نزديك شي و پيشم باشي ولي هيچ وقت بهم چيزي نمي گفتي... و من براي اينكه هيچي از نگات نخونم ديگه به چشات نگاه نمي كنم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 22:13  توسط صونای  | 

امروز طبق معمول چهارشنبه بودو ما جلسه داشتيم! واقعا روزاي 4 شنبه احساس متفاوتي براي اومدن به دانشگاه دارم! قبل اومدن به كلاس ميترارو ديدم كه داشت به سمت كلاس 205 مي اومد.حالش زياد خوب نبود به همين خاطر به من تكيه كرد و تا كلاس اومد. موقع اومدن با ميترا متوجه يه كتابي رو بالكن كلاس بغلي شدم، بعد همراهي ميترا تا كلاس برگشتم تا مطمئن شم كتاب رو بالكن كدوم كلاس بود. بعد كه بر گشتم (با شوقي عجيب و خوشحال از اين كشف خود!!!) امير كه تو راهرو وايستاده بود برگشت و بهم گفت مي ري اهالي پرواز رو جمع مي كني مي ياري؟؟؟ منم امير رو از اين كشف خودم آگاه كردم و با هاش به كلاس بغلي براي اثبات اين كشف رفتيم كه امير از روي پنجره به بالكن پريد تا اين كشف رو بيشتر موشكافي كنه!!!( البته امير آقا من فهميدما مي خواستي اين كشف رو به اسم خودت تموم كني!!!) ولي ... كتابه كتاب مقاومت مصالح بود!!!

 اكثر بچه ها سر جلسه حاضر بودن. داشتيم برا مسابقه از مطالب نشريه راي گيري مي كرديم. احسان هم كه با دوربينش شكار لحظه ها مي كرد!(احسان يادت باشه اونارو ازت بگيرما!!!) ياشار هم بعد چند لحظه به جمعمون اضافه شد. موقع راي گيري هر كسي از مطالب خودش تعريف مي كرد(البته به عبارتي مطلب خودش رو معرفي مي كرد و در موردش توضيح مي داد) ولي من باز فهميدم كه منظورشون اي ن بود كه به مطلب من راي بدين! ياشار متعجب از اين كه هيچكدوم از سر مقاله هاش انتخاب نشده بود (البته سوء تفاهم نشه ها، حتماااا از قلم افتاده بوده!!!) امير در حمايت از عنوان رقص زيبا در چهارشنبه سوريش بود كه هر كاري كرد آخرشم بچه ها حرف اميرو در ك نكردن و نفهميدن چي ميگه؟! بهزاد كه... يه مطلبم كه از محمد داشتيم و اونم انتخاب شد، با دوبار راي گيري براي مطلب سعيده راي ها فكركنم از 10 به 12افزايش يافت، كيه كه جرات راي ندادن به مطالب خانوم مسئول فني و صد البته دو ستشون رو داشته باشه!!!( اون يه نفر من كه نيستم، شما چي؟؟؟؟)

آخر كلاس هم مي خواستيم با ياشار عكس بگيريم كه كسي رو براي اينكار پيدا نمي كرديم... امير برگشت گفت ياشار يه عكس ازمون بگير!!( پيشنهاد خوبي بودا!!!) يكي از بچه ها (كه اصلا يادم نمياد كيه بعدا بياد بهم بگه تا اسمشو اضافه كنم) برگشت به احسان گفتش تو خودت عكس بگير بعدا با فتوشاب عكستو اضافه مي كنيم!!(پيشنهاد جالب دوم!!) بالاخره عكسه توسط آقاي مهدي نباتي گرفته شد كه هنوز به دستمون نرسيده....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/19ساعت 22:46  توسط صونای  | 

 

 

اونروز بچه ها براي چاپ پرواز داشتن مي رفتن نازلو، منم همراه بچه ها رفتم،4 شنبه ي هفته ي بعد قراره براي خوردن پيتزا و تولد پروازبريم بيرون.(آخه پرواز تولد كرده!) قراره آقايون (البته بايد بعضي هاشو فاكتور بگيريم كه با اين حساب فقط ميمونه احسان!!!) براي هفته ي بعد يه مهمونه خوب (از اون خوبا ها!!!) بيارن. سر اين موضوع تو سايت بين فائزه و احسان بحث بود كه احسان با يه لحن قاطعي برگشت و گفت " من  كه ميارم " منم گفتم كه اگه كيشيسن مي ياري... بالاخره قرار شده كه آقا احسان... بعده يه هفته معلوم مي شه!

4 شنبه قرار بود نشريه منتشر بشه و به فروش برسه.اون روز زودتر از 4 شنبه هاي قبل رفته بودم دانشگاه!!! وقتي رسيدم طبق معمول همه ي بچه ها جمعشون جمع بود، منم بهشون اضافه شدم... محمد يه كتاب فال حافظ گذاشته بود اونجا و برا اينو اون فال مي گرفت... فرزين كه پشت بسته ي 50 تومني ها نشسته بود... ياسر امتحان داشت... امير كلاس داشت و بعد كلاس يه سر اومد... سعيده و فائزه و احسان كه همش اونجا بودن... بهزادهم كه كلاس داشت ولي مثل اينكه خيلي براش غير مفيد شده بود (آخه موقع حضور غياب ...) و همچنين مشغول سرقت يكي از نشريه ها بود كه هيچكدوم از بچه ها نديدن ولي از چشمان تيز بين من دور نموند (حالا بهزاد چقدر مي دي به كسي اين موضوع رو نگم!!!) سر جلسه ي اونروز اعصاب فائزه خيلي خورد شده بود چون بچه ها همشون جمع نشده بودن. قرار بود براي پرواز مدير مسئول جديد انتخاب كنيم... صندوق راي گيري ميترا(از نوع كهربا) آرا رو جمع كرد و بعد نتيجه گيري آقاي امير هشترودي به عنوان مدير مسئول انتخاب شدن. ولي چون امير مي خواست ترم بعد براي كارشناسي ارشد درس بخونه قبول نكرد ... وقتي امير داشت حرف مي زد خيلي اعصابم خورد شده بود ... حرفاش يه جورايي بوي جدايي مي داد... يهو به اون لحظه اي فكر كردم كه قراره از بچه هاي پرواز جدا شم و... واقعا گريم گرفته بود...

امروز تو سايت نشسته بوديم و جمعمون جمع بود (من،  فائزه، سعيده، احسان (عضو ثابت و البته رشته=كامپيوتر) بهزاد و فرزين ) كه يهو سرو كله ي خانم موسوي پيداش شد! برگشت گفت كه اينا كامپيوترن؟!( روي سخنش با بهزاد و فرزين بود! احسان كه كامپيوتره!!!!!!) منم گفتم قراره تغيير رشته بدن ولي متاسفانه چند لحظه بعد بهزاد و فرزين رو كجا ديديم؟ پشت در سايت...  امروز جلسه ي كتاب خواني  هم داشتيم. ياشار هم اومده بود... جلسه يه رنگ و بوي ديگه اي داشت (حالا يه ذره تعريف كنيم ديگه بالاخره يه موقعي سردبير بودن و...) ديگه منم افتادم تو خط كلاس دو در كردن و... سر كلاس كه حاضر شديم  امير شروع كرد به حرف زدن. مي گفت كه من فكر كردم و يه حدس هايي زدم در مورد اينكه اون مطب جودي آبوته كاره كيه؟!( واقعا امير بيكاريا مي شيني به چه چيزايي فكر مي كني مثلا شنبه امتحان داره قراره 4 شنبه هم سر جلسه نيادا حالا ببين مي شينه فكرم مي كنه تازه!!!) . رو به فائزه و سعيده كرد و گفت كه معلومه كار شما نيست (حالا از كجا معلومه امير داند...) فهميدم كه الان به من مي گه كاره شماست دقيقا هم همينطور شد ... ( بابا من اين شماره مطلب ندادم... حالا هي بشينين فكر كنين!) واقعا كه ... بعدا هم بشينن بگن خانوما كنجكاون؟!!! بالاخره اينكه الان همه (من جمله من!) مونديم تو كف اينكه جودي ي ي ي آبت كيه؟ اين يه  مسابقه هستش و جوابش هم جايزه داره!( جوابهاتونو به مسئولين روابط عمومي تحويل بدين )

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/12ساعت 23:40  توسط صونای  | 

 

...كنار خيابون ايستاده بودم و چشام منتظر چشات بود همون چشايي كه وقتي زل مي زدم توش ديگه نمي تونستم ازشون چشم بردارم، همون چشاي بي ريايي كه وقتي بهشون نگاه مي كردم تو هردوش خودمو مي ديدم و خودم...با لاخره اومدي، از اون وره خيابون مي ديدمت، از شوق ديدن چشات و حس گرمي دستات  طپش قلبم رو مي شنيدم، برام دست تكون دادي ...ديگه فكر كنم تپش قلبم رو عابرهاي اطرافمم ميشنيدن... خواستم از خيابون رد شم تا زودتر بهت برسم ولي يه لحظه متوجه تغيير حالت چهرت شدم، يه لحظه ايستادي ولي دوباره به سمتم اومدي ولي ايندفعه با سرعت بيشتر، بدون اينكه نگام كني از كنارم رد شدي... ديگه طپش قلبم رو نميشنيدم... چشات متوجه يه جاي ديگه اي بود ... متوجه يه چشاي ديگه... يه نفر رو وسط خيابون ديدم كه دراز كشيده بود، مي گفتن تصادف كرده، ولي من اونقدر متوجه تو و چشات بودم كه نفهميده بودم... همش داد مي كشيدي و چشاتو از چشاي اون بر نمي داشتي، ولي من همش متوجه چشاي تو بودم، دستاش تو دستات بود ولي من باز نگاهم به چشات بود... آمبولانس كه اومد باهاش سوار شدي...منم براي اينكه تنها نموني همراهت اومدم... تو سكوت داشتي گريه مي كردي... دستمو دراز كردم تا اشكاتو پاك كنم ولي اشكات مجال نميدادن پاكشون كنم و مي ريختن رو گونه هاتو تند تند پايين مي اومدن... هيچي نمي تونستم بپرسم ... نمي دونم چرا ولي اولين باري بود كه كنارت بودم و طپش هاي قلبم رو نميشنيدم... دستتو از دست او ن يه نفر نمي كشيدي تا منم گرميشو حس كنم، ديگه به من تو جهي نداشتي، نگات رو از من دريغ كرده بودي، ولي من فقط متوجه چشات بودمو چيزي نمي تونستم بگم...

سر خاك باز من رو نميديدي ولي همش صدام مي كردي، من كنارت بودم ولي متوجهم نبودي همش بهم مي گفتي بي وفا كجايي... ولي من كنارت بودم، بهم مي گفتي كجايي چرا پيشم نموندي ... ولي من پيشت بودم... بهم مي گفتي كجايي تا تو چشام نگاه كني ... ولي من نگام فقط به چشاي تو بود... داشتي بيهوش مي شدي ولي نمي دونم چرا صدام نمي كردي...ديگه چرا ازم كمك نمي خواستي ... من پيشت بودم ولي تو متوجه من نبودي و همش توجهت به اون كسي بود كه داشتن خاكش مي كردن، مي گفتي منو هم همينجا خاك كنين مي خوام بميرم... نمي دونم چرا ديگه به فكره منو تنهايي من نبودي... نمي دونم چرا نمي خواستي با من بمونيو دوست داشتي پيش اون بموني... مي خواستم بدونم اين كيه كه تورو از من گرفته، چشماتو، دستاتو، ... يك لحظه برگشتم و متوجه عكس قاب شده ي سر قبر افتادم...................

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/10ساعت 22:7  توسط صونای  | 

تنها جلو در سايت ايستاده بودم، ياسر با همون لبخند هميشگيش اومد و سلام داد، مي خواست بره تو سايت و حضور من مانع مي شد، كنار كشيدم تا بتونه رد شه، قبل از رد شدن با همون حالتي كه من وايستاده بودم جلو در ايستاد بهم گفت چته؟ منم با يه لبخند جوابش رو دادم. سعيده و فائزه و احسان وبهزاد و محمد (به ترتيب حروف الفبا و صد البته خانما مقدم تر!!!) جلو در داشتن با هم حرف مي زدن منم داشتم به حرفاشون گوش مي كردم، فائزه با همون صداي مهربون هميشگيش بهم گفت صوناي ما ميخوايم بريم تو حياط بشينيم بيا تو هم بريم و يه بوس كرد منم گفتم كاش من هميشه تنها مي موندم تو ميومدي بوسم مي كردي. رفتيم تو حياط نشستيم احسان وبهزاد و محمد هم اومدن. البته موقع نشستن نامردي نكردن وطوري نشستن كه آفتاب مستقيم مي خورد تو صورتمون!!! (كجا مي گن خانوما مقدمترند؟؟!) با اينكه آفتاب مستقيم مي خورد به چشام ولي حرفاي شيرين و محيط دوست داشتني اونجا بود كه من رو مجبور كرد مدتها پاي صحبتشون بشينم. احسان از آشپزيش مي گفت و از غذاهاي خوشمزه اي كه مي پزه و مرغي كه سوزونده بود (طفلي مرغه اگه مي دونست قراره دست احسان بسوزه...)، بهزاد از غذاهاي مكزيكي و برنج پر از فلفلي كه براي تفريح خورده بود مي گفت، محمد هم بين حرف اونا چيزايي مي گفت و گاه تعريف مي كرد و گاه شاكي مي شد (بالاخره نفهميديم به كدوم صراط مستقيم بود!) و از غذاي من درآوردي پيشر شيشر خودش مي گفت كه خدا نصيب هيچ ... نكنه! بعد چند دقيقه يكي ديگه هم به جمعمون اضافه شد كه بعدها فهميدم اسمش فرزينه.

تصميم خودم رو گرفتم مي خواستم عضوي از اين جمع دوستانه باشم، يه شب كه با فائزه داشتيم چت مي كرديم اين پيشنهاد رو دادم و با استقبال گرمش منم شدم عضوي از پرواز!

اولين جلسه اي كه چهارشنبه بود سر جلسه حاضر شدم، ذوق عجيبي داشتم، از ساعت 12 با اينكه كلاس نداشتم اومده بودم دانشگاه! سر كلاس 205 حاضر شدم. بعد چند دقيقه يه پسري با قيافيه ي نه چندان زياد خوشحال (=عصباني) با تندي ملايمي ! سر يكي از صندلي ها نشست، قبلا با فائزه اينا ديده بودمش، ازش ترسيدم!!! آره من از امير ترسيدم، وسط كلاس يه يادداشتي رو آورد و به فائزه داد و فائزه شروع كرد به گفتن...

پرواز توبيخ شده بود!!! باورم نمي شد! چرا الان؟ الان كه من با اينهمه ذوق و شوق ... قيافه ي ناراحت همه نشون مي داد كه چقدر با هم هم دلن، تا ساعت 3.5 همونجا نشسته بوديم و بچه ها داشتن دفائيه اي مي نوشتن. بهزاد اومد و يه سري بهمون زد، از اون پسري مي گفت كه عامل همه ي اين ... بود مي گفت كه يه بار موقع نصب مطلبي بر روي پانل براش اشكال املايي گرفته بوده! منم گفتم كه پس معلوم شد اين كارا تقصير كيه؟! با لبخند امير دلم سر جاش اومد و يه ذره نسبت بهش احساس امنيت كردم!!! بعد به دنبال راه كاري براي تنبيه كردن اون پسره مي گشتن ، هر كي يه نظري مي داد... فرزين مي گفت بكشيم بيرون از دانشگاه و حسابشو بذاريم كف دستش، امير مي گفت يه نگاه چپ بهش بندازيم خودش همه چيزو مي فهمه ( واقعا امير چه خشنانه!!!!!!) بعد امير گفت كه واقعا چي كار كنيم؟  گفتم فحش بديم بعد فرار كنيم! امير مثل هميشه با لبخندي كه با نگاه گوشه چشم همراهه بهم نگاه كرد و من هم براي دومين بار احساس امنيت كردم!!! محمد با يه لحنه دخترانه برگشت و گفت بگيم بي شعور! ياسر هم مي گفت نه بگيم بد بد بد...

 صبح از چشمان براق فائزه و لبخند دوستاشتنيش فهميدم كه بالاخره دفاعيه كار خودش رو كرد و پرواز را نتوانستند بال بشكنند و پرواز پريد و اوج گرفت...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/07ساعت 21:58  توسط صونای  |